اگر می خواهی آب باشی
باید اول قطره باشی
قطره آبی پشت شیشه
تاب اگر آوردی
نلرزیدی اگر
حتم روزی دریا میشوی
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد ولی یاران نمی دانند
که من دریایی از دردم به ظاهر گر چه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم .

به
بزرگی مهربانی ات ببخش كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به
ستاره جستجویت كردم. ولی نیافتمت.
از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟
مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را ب
ه قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم. روزها و
شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت. شاید او هم شیفته نگاه
مهربانت شد. باشد، اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول
كنی ، خودش دنیایی است. كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت
آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز كنند
كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد. نازنین ، ه
ر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد، نام تو را
بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و لحظه های زرد و بی
صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن
.

شب که می رسد
کتاب دلم را ورق می زنم
و روزهای بی تو بودن راشماره می کنم
ای کاش مثل قاصدک
عاشق بودی...
و احوال دلم را می پرسیدی...!

همیشه با تو
با تو بوده ام ، همیشه و در همه جا
با تو نفس کشیده ام ، با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست
چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت را از آفتاب
تو دلیل من برای حیات بودی و هستی
و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است : « همیشه با تو »


من به اندازه آن موج حضور
خوب دانم که گذر از من نیست
روز آخر
توی آن کوچه تنگ
گرچه بر لب
سخنت طعم خاموشی داشت
ولی از عمق دلت فهمیدم که مرا دوست داری
گرچه با طعنه به من فهماندی
که برو ثانیه ها رهگذرت
من دگر شمس نگاهت نیستم
ولی از دور به هر ثانیه ای
که مرا فوت حضورت می کرد
با نگاهی که ز بغض می لرزید
بر لبت ناله و آه جاری بود...
گفته بود آن پسر همسایه
که به هنگام غروب
آن زمان که نفس شب داغ است
روی بام
رو به خدا می ایستی
زیر لب زمزمه ای گریان است
که خدایا برسان ناجی من
که ببینم رخ چو مهتابش
ز دلم باز کنم پر پرواز سخن
پس بگیرم همه ثانیه ها را
که به او بخشیدم
که به تنهایی خود چشم دوزد
من به هر لحظه ی او محتاجم ...
چه سوال سختی در دلم هر روز است
تو مرا از عمق دلت دوست داشتی
پس چرا بودن من را ز دلت میراندی؟
تو آرام باش
بگذارمن طوفانی بمانم
بدان خود کرده را تدبیر نیست
تو آرام باش

من می سوزم
روشنایت از من باشد
تو آرام باش
من می میرم

سکوت خلوت لحظه ها رابا مردنم می سازم
تو آرام باش
کنار همه نبودن هایت من می مانم
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست...؟
چه بگویم با تو؟ دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ننگ که نیست
چه بگویم با تو؟
که سحرگه دل من
باز از دست تو ای رفته ز دست
سخت در سینه به تنگ آمده بود

هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه
اینجا یكی از حس شب احساس وحشت می كنه
هرروز از فكر سقوط با كوه صحبت می كنه
جایی كه من تنها شدم شب قبله گاه آخره
اینجا تو این قطب سكوت كابوس طولانی تره
من ماه میبینم هنوز این كور سوی روشنو
اینقدر سو سو می زنم شاید یه شب دیدی منو
هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه
اینجا یكی از حس شب احساس وحشت می كنه
هر روز از فكر سقوط با كوه صحبت می كنه
.jpg)
بیا ای محبوب من
و امشب را، فقط امشب ...
برای خاطر آن لحظه های درد
کنار بستر تاریک من
شب زنده داری کن
که من امشب برای حرمت عشقی که تنها شد
برایت قصه ها دارم
تو امشب آخرین اشکم
به روی گونه می بینی
و امشب آخرین اندوه من مهمان توست
بیا ای مهربان من
و امشب را کنار بستر تاریک من
شب زنده داری کن
چه شبهایی که من تا صبح
برایت گریه می کردم
و اندوهم همیشه
میهمان گوشه و سقف اتاقم بود
قلم بر روی کاغذ
لغزشی دشوار می پیمود
که من در وصف چشمانت
کلامی سهل بنویسم
درون شعر های من
همیشه نام و یاد تو بود
درون قصه های من
همیشه رویای محال من بودی
ولی امشب کنار آخرین عکست
تمام شعرهایم را به باران می سپارم من
درون قصه هایم ، تنهاییم را
به خواب خواهم برد
و دیگر شعرهایم بوی تنهاییم دارد
ببخش ای خاکی ِ خسته
اگر امشب به میل من
کنارم تا سحر بیدار ماندی
برای آخرین شب هم
ز چشمت عذر می خواهم
که امشب میزبان رنج من گشتی

